تنها
 
قالب وبلاگ

اگر داغ، رسم شقایق نبود

اگر دفتر خاطرات زمان، پر از ردپای دقایق نبود

اگر ذهن آیینه خالی نبود

اگر عبور عابران بی خیالی نبود

اگر گوش سنگین این روزگار، فقط یک نفس می توانست

         هوای آرزوی دلم را به خاطر سپارد

اگر آسمان میتوانست شبی، چشم های زلال تو را جای باران

          ببارد

اگر ردپای نگاه تو را، باد و باران، از این کوچه ها آب و جارو

         نمی کرد

اگر ساعت آسمان، دور باطل نمی زد.اگر حرف های دلم بی اگر

         بود

اگر فرصت چشم من بیشتر بود ....

تو را می توانستم ای دور،از دور، یک بار ببینم ....

[ ۱٠ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ النا عظیمی ] [ نظرات () ]

چراغ را خاموش می کنم و به رختخواب می روم.شاید امشب خواب زودتر به سراغم بیاید،اما نمی آید.چراغ را که خاموش می کنم انگار به دنیای دیگری می روم.همه چیز به نظر غیب می شود و هیچ چیز نمی بینم.بعد همه چیز می شود او.خیلی سعی می کنم افکارم را به کارهای روزمره ای که انجام داده ام مشغول کنم؛به استاد،کلاس،بهار،بچه های دانشگاه...اما ذهنم مثل اسب چموش رو برمی گرداند و او می پرد درست وسط کلاس.آن گاه ذهن را از تصاویر آشفته و آمیخته به او می تکانم تا او هم پاک شود و خیال به جایی رود که او نباشد؟

نه نمی شود،نمی شود که.....باز که رفتم تو عالم هپروت،باز که او سرک کشید و پرید وسط خیالات من.اما بگذار بیاید. این هم مثل شب های قبل.حالا که تسلیم شده ام دیگر بی حس می شوم و خیال هایم را که تا حالا مهار کرده ام، متراکم کرده ام،رها می کنم تا مثل یک بادکنک پر از هوا بروند به آسمان..به شهر پردودش،به کودکی...به هرکجا که می خواهند.بگذار خیال هایم منفجر شوند و بروند به آسمان،بگذار هرقدر دلشان می خواهد از او تصویر بسازند تا آن قدر با تصویرها حرف بزنم که ذهنم کرخت شود و خسته شود و بعد پلک هایم روی هم سنگین بشوند..

این اواخر غم مبهمی بر سینه ام سایه انداخته.بک درد جانکاه و مزمن روحی،دردی که رفته رفته منجر به غمی غیرطبیعی می شود.احساسم از این درد اینه که روحم پاره پاره شده(روحم مثل بادکنک ترکیده و حالا تکه تکه شده)

پ.ن:هل من محیص؟؟ 

  

[ ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ النا عظیمی ] [ نظرات () ]

نه،نمی شود رفت و گذشت و ندید!

هنوز چشمی پشت پنجره منتظر است و نگاهش به آن سو دو دو می زند.صدای تپ تپ دلی را نمی شود نشنید که بی تاب و بی قرار دل دل می کند برای سیر دیدنش.خدایا، خدایا آن روز مباد،آن روز بی عشق هرگز مباد.آن سوی کرانه ها دستی است که بی قراری تو را به دلواپسی های من پیوند می زند و ابرهای آسمان چشم من برای شستشوی غباراندود تو آبستن سیلابند.

خستگیت را با شانه های من قسمت کن و نیازت را تنها به ارتعاش صدای من بسپار هم چون صحرا که جز در برابر باران به لب تشنگی اعتراف نمی کند.دست هایت را با تنهایی من و حضورت را با دلتنگی هایم قسمت کن تا رود خروشان عشق که از رشته کوه اعتماد سرچشمه می گیرد،سرانجام به دریای خوشبختی بریزد....

[ ۸ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۳:٥٩ ‎ب.ظ ] [ النا عظیمی ] [ نظرات () ]

کاش چو پاییز بودم...کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم


برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد


آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد


اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد


وه … چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم


شاعری در چشم من می خواند …شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله میزد


در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من …


همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته


پیش رویم
چهره تلخ زمستان جوانی


پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی


سینه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم … کاش چون پاییز بودم

 

 

 


[ ٩ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ النا عظیمی ] [ نظرات () ]

در این خانه ی متروکه ی ویران را،کسی دیگر نمی کوبد،کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم،و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند،و من گریان و نالانم،من تنهای تنهایم،درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد،و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم درون سینه ی پرجوش خویش اما،کسی حال من تنها نمی پرسد،و من چون تک درخت زرد پاییزم،که هردم با نسیمی می شوم برگی جدا از او،و دیگر هیچی از من نمی ماند

[ ٥ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ النا عظیمی ] [ نظرات () ]

دلم برای یک خنده ی شیرین  بی تکلف تنگ است،

دلم برای گذر آهسته ی عقربه ی ساعت تنگ است،

دلم برای پرسه زدن در کوچه پس کوچه های کودکی تنگ است،

دلم برای نوازش های مهربان دست پدر تنگ است،

دلم برای بازی در حیاط  کوچک مدرسه تنگ است،

دلم برای بارش بی امان و بی وقفه ی باران تنگ است،

آه....آه که دلم برای تو تنگ است،دلم برای "خودم" تنگ است

دلم برای روزهای از دست رفته تنگ است.....

 

پ.ن:ناراحت

 

[ ۳٠ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ النا عظیمی ] [ نظرات () ]

وقتی در کنار تو نشسته ام به آرزوهای خفته ام فکر می کنم

چه نزدیکی وقتی فرسنگ ها از تو فاصله می گیرم و به تو فکر می کنم

اتاقم پر می شود از باران وقتی رویاهایم را فراموش می کنی و چشم هایم را پشت آفتاب جا می گذاری

دلم پر از غم می شود وقتی سلامم را نمی شنوی و در شالیزار زندگی بذرهای شعله می پاشی

ترانه های مرا بشنو و از تپه های غرور سرازیر شو

اگر ستاره ها از راه برسند،ماه دیگر به تو نگاه نخواهد کرد،حرف هایم را باور کن

یاسمن های باغچه  در خشنده تر از پیش به آواز ماهی های حوض گوش فرا می دهند

دانه های برف لباس هایم را سپید خواهد کرد.کاش کسی انبوه برف را از بام قلب مان پاک کند

رگ های وجودم شبیه زمستان شده است

پلک های مرطوبم را باور کن

این باران اشک نیست که می بارد،این صدای خسته ی من است که از چشم هایم بیرون می ریزد

بیا از پل تاریکی و غم عبور کنیم و به دشت های روشن و سرسبز برسیم

گذشته های خاموش را دور بریزیم،خانه را پر از بوی زنبق کنیم

بیا غم از دست رفتن عزیزان مان را به گذشته بسپاریم

بیا قلب های مان،فکرهای مان را در اقیانوس امید بشوییم تا هیچ گاه طعم نمک زندگی را فراموش نکنیم

اگر سلامم را جواب دهی از آواز قناری ها برایت خانه ای از طلا می سازم.....بیا!!!

[ ۱٠ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ النا عظیمی ] [ نظرات () ]

من بهار ی ام

با نگاه مهربان تو

بی خیال هرچه باد

بی خیال رنگ های برگ ها

بی خیال هرچه برگ

بی خیال برف یا تگرگ

تا تو با منی

آسمان پرنده هدیه می دهد

آسمان؛نگاه،خنده،هدیه می دهد

با درخت ها بگو

برگ ها بهانه اند

بادها،شعرهای عاشقانه اند

روزگار با بهانه،با نگاه عاشقانه اش

تو را به یاد زندگی می آورد

با درخت ها بگو

بی پرنده،شاخه ها بهانه اند

بی نسیم،سبزی درخت ها

و نرمی ترانه ها و آب ها بهانه اند

هیچ چیز غیر حرف عاشقانه نیست

عشق ما حقیقتی همیشگی ست.....

[ ٩ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ النا عظیمی ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دست هایم آلوده اند به خون تک تک ثانیه ها اقرار می کنم در نبود تو تفریح من فقط... وقت کشی است...
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب



  • راه بلاگ
  • اشکان دی ال