نه،نمی شود.....

نه،نمی شود رفت و گذشت و ندید!

هنوز چشمی پشت پنجره منتظر است و نگاهش به آن سو دو دو می زند.صدای تپ تپ دلی را نمی شود نشنید که بی تاب و بی قرار دل دل می کند برای سیر دیدنش.خدایا، خدایا آن روز مباد،آن روز بی عشق هرگز مباد.آن سوی کرانه ها دستی است که بی قراری تو را به دلواپسی های من پیوند می زند و ابرهای آسمان چشم من برای شستشوی غباراندود تو آبستن سیلابند.

خستگیت را با شانه های من قسمت کن و نیازت را تنها به ارتعاش صدای من بسپار هم چون صحرا که جز در برابر باران به لب تشنگی اعتراف نمی کند.دست هایت را با تنهایی من و حضورت را با دلتنگی هایم قسمت کن تا رود خروشان عشق که از رشته کوه اعتماد سرچشمه می گیرد،سرانجام به دریای خوشبختی بریزد....

/ 6 نظر / 20 بازدید
اقتداری

سلام نثر شاعرانه ی زیبایی بود

علیرضا فروهر

[گل] دریای خوشبختی ات بی کران و همیشه پر خروش از گرمای دستانی دلتنگ از گرفتن... [گل]

مهدی آخرتی

با خبر «تو بی دلیل زیبایی» در نمایشگاه کتاب تهران و شعر پست اخیر به روزم دعوتی دوست من