...بیا!!!

وقتی در کنار تو نشسته ام به آرزوهای خفته ام فکر می کنم

چه نزدیکی وقتی فرسنگ ها از تو فاصله می گیرم و به تو فکر می کنم

اتاقم پر می شود از باران وقتی رویاهایم را فراموش می کنی و چشم هایم را پشت آفتاب جا می گذاری

دلم پر از غم می شود وقتی سلامم را نمی شنوی و در شالیزار زندگی بذرهای شعله می پاشی

ترانه های مرا بشنو و از تپه های غرور سرازیر شو

اگر ستاره ها از راه برسند،ماه دیگر به تو نگاه نخواهد کرد،حرف هایم را باور کن

یاسمن های باغچه  در خشنده تر از پیش به آواز ماهی های حوض گوش فرا می دهند

دانه های برف لباس هایم را سپید خواهد کرد.کاش کسی انبوه برف را از بام قلب مان پاک کند

رگ های وجودم شبیه زمستان شده است

پلک های مرطوبم را باور کن

این باران اشک نیست که می بارد،این صدای خسته ی من است که از چشم هایم بیرون می ریزد

بیا از پل تاریکی و غم عبور کنیم و به دشت های روشن و سرسبز برسیم

گذشته های خاموش را دور بریزیم،خانه را پر از بوی زنبق کنیم

بیا غم از دست رفتن عزیزان مان را به گذشته بسپاریم

بیا قلب های مان،فکرهای مان را در اقیانوس امید بشوییم تا هیچ گاه طعم نمک زندگی را فراموش نکنیم

اگر سلامم را جواب دهی از آواز قناری ها برایت خانه ای از طلا می سازم.....بیا!!!

/ 13 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی آخرتی

سلام مثل همیشه به روزم شعر و شعرخوانی دعوتید رفیق

اقتداری

سلام مثل همیشه البته اندکی کمتر زیبا بود

هایین

دلتَنگــ... کـﮧ میشَویـﮯ دیگَـ ـر انتظـ ـار مَعْــ ـنا ندارَد یکـ نِگـ ـاه کَمـﮯ نا مهربـ ـان٬ یکـ واژه یِ کَمـﮯدور از انتظـ ـار یکـلَحظـ ــﮧ فاصـ ـلـﮧ می شِکند بُغضَـ ـتْ را

مجید اسکندری

چشمهات از التماس پر می شود و خالی و دهانت از :"دوستت دارم" کاش رد پایت بپوشاند برف تازه را و رفتن آمدنت را نگیرد از من سلام دوست گرامی سال نو مبارک،با دو ورق خط خطی از سیاه مشقهایم به روزم،گذری و نظری،حرفی و حدیثی،از حضور و نظر شما خرسند خواهم شد.بر قرار و پاینده باشید.یا حق.

رئیس بزرگ

... در ِ قفس را باز بگذار پرنده اگر عاشق تو باشد بر شانه‌هايت مي‌نشيند

علیرضا فروهر

[گل] شاید غرور .... شاید هم بهانه ات .... این بار نمیدانم کدام را قربانی کنم تا بگویمت سلام.... [گل]

مهدی آخرتی

غمگینم غمگینم غمگینم هرچند دل و دماغی نمانده اما به روزم

فرشته

گفت دانایی که گرگی خیره سر، هست پنهان در نهاد هر بشر هرکه گرگش را در اندازد به خاک،رفته رفته میشود انسان پاک آنکه با گرگش مدارا می کند ، خلق وخوی گرگ پیدا می کند مردمان گر یکدگر را می درند، گرگهاشان رهنما ورهبرند اینکه انسان هست اینسان دردمند، گرگها فرمانروایی می کنند آن ستمکاران که باهم محرمند، گرگهاشان اشنایان همند گرگها همراه وانسانها غریب، با که باید گفت این حال عجیب؟! سلام مهربون به روزم ومنتظر حضورت باشد که باران نگاهت اندیشه ام را بارور کن.