و این ها پیش از...

گفتی دوستت دارم و رفتی.من حیرت کردم.از دور سایه های غریب می آمد از جنس دل تنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم.ترسیدم و گریختم.رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم.و این ها پیش از فصه ی لبخند تو بود.

جای خلوتی بود.وسط نیستی.گفتی:"هستم."نگریستم،اما چیزی نبود. گفتم:نیستی. باز گفتی:"هستم".بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه،نیستی.این جا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت.من داغ شدم،گر گرفتم تا گیج شدم.بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم.گفتم:"هستی!تو هستی!این من هستم که نیستم." گفتی:"غلطی." این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه.از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام را آتش می زد. و من ذوب می شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هات انگشتانم را نبوییده بودند.

یک شب که ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دلش می خواهد خیره شود،تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردی تا دست هام را فتح کردی.انگشتانت بر شانه ی انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آن ها غنودند.تو ترانه های عاشقانه می سرودی،من اما همه ترس شده بودم.چیزی درونم فریاد می کشید.چیزی شعله ور می شد.شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود.من نیست شده بودم.گفتی:"حال چگونه است؟" گفتم:"تو همه آب،من همه عطش.تو همه ناز،من همه نیاز.تو همه چشمه،من همه تشنگی." گفتی:"تو هم چنان غلطی." و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.

فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود.من به خاک افتادم.ناخن هام را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی.گفتی:"برخیز."گفتم:"نتوانم."بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم.مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود.بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردی.فرشته پیش تر آمده بود.من گویی در چیزی فزو می رفتم.گفتم:"این چیست؟" گفتی:"اندوه!اندوه!" بعد فروتر رفتم.بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی.فرشته از حسادت لرزید و بال هاش از التهاب عشق من سوخت.گفتی:"حال چگونه است؟" دیگر حالی نبود.عاشقی نبود.عشقی نبود.فرشته ای نبود.هرچه بود تو بودی.بعد تو لبخندی زدی و گفتی:"چنین کنند با عاشقان."

                                                                         ("چند روایت معتبر" مصطفی مستور)

/ 45 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی آخرتی

همین خاطره هاست که بر می گرداندمان همین لعنتی ها

اقتداری

سلام عزیز! وقتی مطالب تورا می خوانم حظّی مضاعف می برم من براین باورم که شما خود شعرید یعنی فرشته ی ذوقتان هر وقت به پرواز در آید بر سرزمین ادب شعر می بارد به راستی که اگر مطالبتان را کمی فشرده تر بیان کنید از خیلی از شعر های سپید عاشقانه زیباتر خواهد بود پس این کاررا بکنید

کاغذکاهی

یادمان باشد حرفی نزنیم که به کسی بر بخورد..... نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد...... خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را ...... یادمان باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست .... یادمان باشد زندگی کارهایمان را به ما باز خواهند گرداند یادمان باشد دل شکستن هنر نیست

سكوت

سلام دوست من به روز هستم منتظر حضور صميمي و نظرات ارزشمند شما سبز باشيد

اقتداری

سبلام دعوتید به خواندن دیدار از بهشت

سعید

سلام دوستم جاده احساس با عنوان (فصل خسته) بروز شد مسافر منتظرتم[گل]

مهدی آخرتی

سرم داغ شده . . . سلام دوست خوبم با شعری به روزم و منتظرتان

مجید اسکندری

از طعنه در کوچه ی تنگ تا نبض ضعیفم زیر پای تو حرفی نمیزنم دستهات به حبس خورشید آلوده نگاهت به هرزه ها سلام دوست گرامی،با دو ورق خط خطی از سیاه مشقهایم به روزم،گذری و نظری،حرفی و حدیثی،از حضور و نظر شما خرسند خواهم شد.بر قرار و پاینده باشید.یا حق.