14 اردیبهشت 93،نه...شاید 25 اردیبهشت 91!

چراغ را خاموش می کنم و به رختخواب می روم.شاید امشب خواب زودتر به سراغم بیاید،اما نمی آید.چراغ را که خاموش می کنم انگار به دنیای دیگری می روم.همه چیز به نظر غیب می شود و هیچ چیز نمی بینم.بعد همه چیز می شود او.خیلی سعی می کنم افکارم را به کارهای روزمره ای که انجام داده ام مشغول کنم؛به استاد،کلاس،بهار،بچه های دانشگاه...اما ذهنم مثل اسب چموش رو برمی گرداند و او می پرد درست وسط کلاس.آن گاه ذهن را از تصاویر آشفته و آمیخته به او می تکانم تا او هم پاک شود و خیال به جایی رود که او نباشد؟

نه نمی شود،نمی شود که.....باز که رفتم تو عالم هپروت،باز که او سرک کشید و پرید وسط خیالات من.اما بگذار بیاید. این هم مثل شب های قبل.حالا که تسلیم شده ام دیگر بی حس می شوم و خیال هایم را که تا حالا مهار کرده ام، متراکم کرده ام،رها می کنم تا مثل یک بادکنک پر از هوا بروند به آسمان..به شهر پردودش،به کودکی...به هرکجا که می خواهند.بگذار خیال هایم منفجر شوند و بروند به آسمان،بگذار هرقدر دلشان می خواهد از او تصویر بسازند تا آن قدر با تصویرها حرف بزنم که ذهنم کرخت شود و خسته شود و بعد پلک هایم روی هم سنگین بشوند..

این اواخر غم مبهمی بر سینه ام سایه انداخته.بک درد جانکاه و مزمن روحی،دردی که رفته رفته منجر به غمی غیرطبیعی می شود.احساسم از این درد اینه که روحم پاره پاره شده(روحم مثل بادکنک ترکیده و حالا تکه تکه شده)

پ.ن:هل من محیص؟؟ 

  

/ 2 نظر / 23 بازدید
نژادهاشمی

با درود دعوتید به.... http://mabhot111.blogfa.com

احسان سلیمی

[گل]